جمعه 4 بهمن 1392

تا اینکه فهمیدم فاطی خانوم داره یه کلاسایی میره.منم فرستو قنیمت شمردمو رفتم ثبت نام کردم.روز اول و دوم زیاد خوب نبود اما روزای بعد بهتر بود.تو اون کلاسا بیشتر تا گوش بدیم در حال نوشتن نامه بودیم.نا گفته نماند تو اون یه دختر و پسر سید هم بودن که وضعشون از ما بدتر بود حتی یه جلسه زود رفتم یهو تو کلاس رفتم دیدم دارن ......می گیرن تا منو دیدن جدا شدن هیچی دیگه ترکیدم ا خنده.جالبی یکی از جلسات این بود که یارو گفت یه بیت شعر میگم بببین خوبه یا نه گفت:نازک نارنجی و زود رنج است و.... منم گفتم مختص یکی از دوستامه اون گفت اون عاشقته من گفتم من که آره اما اونو نمیدونم فکر کنم گرفت موضوع چی بود.خلاصه کلاسا تموم شدو زهدا نجفی دوست فاطی اومد مارو خر کنه که من خرم یه لحظه فکر کردم واقعا همون عسله اما جلسه آخر بهش گفتم که من فلان رو دوست دارم و... که خودشو معرفی کرد.جلاسات تموم شدو رسیدیم به اول مهر دیگه هیچ دسترسی به فاطی نداشتم که یکی یه سایتو بهم معرفی کرد که اون سایتم اینه که الان توشین و الانم دارم تایپ میکنم و فقط این داستانو من و فاطی و سام داره میخونه.تموم
نظرات شما عزیزان:

نويسنده : امير و فاطي
